تبلیغات
پیام های آسمان
چهار شمع به آرامی می سوختند. در محیط آرام و لطیف و بیصدا.اولی گفت:من صلح هستم!
دیگر هیچکس نمی تواند مرا روشن نگهدارد معتقدم که بزودی خاموش خواهم شد. همین را گفت و شعله اش بسرعت کم شد و کاملا“ خاموش شد. 
دومی گفت:
من ایمان هستم!
اغلب مردم دیگر نیازی به بودن من حس نمی کنند از اینرو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن بمانم
 نسیمی به آرامی وزید و آن را خاموش کرد.
 شمع سوم با اندوه گفت:
من عشق هستم!
من آنقدرقوی نیستم که بتوانم روشن بمانم.
مردم مرا کنارگذاشته اند و اهمیت مرا نمی دانند.
حتی فراموش کرده اند چگونه به نزدیکترین کسانشان عشق بورزند.
و بیش از این صبر نکرد و خاموش شد.
 ناگهان....
کودکی وارد اتاق شد و دید یک شمع بیشتر روشن نیست وباقی 
خاموشند.
”چرا شما هانمی سوزید؟
قرار بود شما تا آخردنیا روشن بمانید“
کودک این را گفت و شروع به گریه کردن.
 دراین حین شمع چهارم گفت:
”نترس تازمانیکه من روشنم ما می توانیم شمعهای دیگر راروشن کنیم.
"چون من امیدم"
کودک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد .
شعله های امیدتان هیچگاه خاموش نگردد.



نظرات () نویسنده: مرضیه روضه خوان باشی خراسانی یکشنبه 2 فروردین 1394 - 04:09 ب.ظ

آخرین مطالب

 
ADS

آمار بازید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما